على اكبر دهخدا

1437

امثال و حكم ( فارسى )

مثل دود . سريع و تند . زود صرف شده . مثال : چو زينگونه بسيار زارى نمود * سپه را برانگيخت مانند دود . فردوسى . هماندم باز را فرمود هان زود * برو چون آتش و باز آى چون دود . از بلبل‌نامهء عطار . مثل دودهء مركب . « 1 » بسيار سياه‌شده . مثل دوستى خاله خرسه . رجوع به : دوستى خاله خرسه ، شود . مثل دو طفلان مسلم . غريب ، مظلوم . مثل دوك . لاغر . مثال : يكى را حكايت كنند از ملوك * كه بيمارى رشته كردش چو دوك . سعدى . مثل دوك سياه . از لاغرى سياه شده . مثل دهاتيها . بىادب . لقمهء بزرگ بردارنده . جامهء زرد ، سبز يا سرخ تند پوشيده . مثل دهان ناخوشها . تلخ . بدمزه . مثال : مزه‌اى در مذاق وقت نماند * دهر گوئى دهان بيمار است . مثل ديباى شوشتر . مثال : پيراهنست كوى ز ديباى شوشتر * كز نيل ابره استش و از عاج آستر . منوچهرى . ششتر چو رخ تو نديد ديباى * عسگر چو لب تو نديد شكر با دو رخ و با دو لب تو ما را * ايوان همه چون ششتر است و عسكر . قطران . مثل ديگ . ظرفى سياه . مثل ديگ بر آتش . جوشان ، خروشان . مثال : چو ديگى بر سر آتش به جوش است * نمىخسبد مدام اندر خروش است . از بلبل‌نامهء عطار . مثل ديلاغ . قامتى بلند و لاغر . ديلاغ كلمهء تركى است و گويا بمعنى شتر ماده باشد . مثل دينار . زرد . گر خبر از درد من نيست ترا درنگر * تا به تو گويد درست روى چو دينار من . اوحدى .

--> ( 1 ) كلمهء دودهء مركب بىهيچ شبهه اصل كلمهء مركب بمعنى مداد و سياهى و ز گالاب و نفس است . در قديم آن را دوده ميگفته‌اند چه آن را از دوده و خوال مىگرفته‌اند چنان كه سعدى فرمايد : آتش به نى قلم درافتاد * وين دوده كه ميرود دخان است . و سپس كه آن را كامل‌تر كرده‌اند و مثلا با زاج و نبات و غيره آميخته‌اند دودهء مركب ناميده‌اند و بكثرت استعمال دوده را حذف كرده و مركب اسم داده‌اند و همين تعبير مثلى نيز مؤيد اين دعويست .